تربیتی - مشاوره free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
چند روز در سال كار مي كني؟
يك مرد پس از 2 سال خدمت پي برد كه ترفيع نمي گيرد، انتقال نمي يابد، حقوقش افزايش نمي يابد، تشويق نمي شود. بنابراين او تصميم گرفت كه پيش مدير منابع انساني برود. مدير با لبخند او را دعوت به نشستن و شنيدن يك نصيحت كرد: «از تو به خاطر 1 يا 2 روز كاري كه تو واقعاً انجام مي دهي، تقدير نمي شود.»
مرد از شنيدن آن جمله شگفت زده شد اما مدير شروع به توضيح نمود.
مدير : يك سال چند روز دارد؟
مرد: 365 روز، بعضي مواقع 366.
مدير: يك روز چند ساعت است؟
مرد: 24 ساعت
مدير: تو چند ساعت در روز كار مي كني؟
مرد: از 10صبح تا 6 بعدازظهر؛ 8 ساعت در روز.
مدير: بنابراين تو چه كسري از روز را كار مي كني؟
مرد: 3/1
مدير: خوبت باشه!! 3/1 از 366 چند روز مي شود؟
مرد: 122 روز.
مدير: آيا تو تعطيلات آخر هفته را كار مي كني؟
مرد: نه آقا.
مدير: در يك سال چند روز تعطيلات آخر هفته وجود دارد؟
مرد: 52 روز شنبه و 52 روز يكشنبه، برابر با 104 روز.
مدير: متشكرم. اگر تو 104 روز را از 122 روز كم كني، چند روز باقي مي ماند؟
مرد:18 روز.
مدير: من به تو اجازه مي دهم كه در تا 2 هفته در سال از مرخصي استعلاجي استفاده كني .حال اگر 14 روز از 18 روز كم كني ، چند روز باقي مي ماند؟
مرد: 4 روز.
مدير: آيا تو در روز جمهوري (يكي از تعطيلات رسمي مي باشد) كار مي كني؟
مرد: نه آقا.
مدير: آيا تو در روز استقلال (يكي ديگر از تعطيلات رسمي مي باشد) كار مي كني؟
مرد: نه آقا.
مدير: بنابراين چند روز باقي مي ماند؟
مرد: 2 روز آقا.
مدير: آيا تو در روز اول سال به سر كار مي روي؟
مرد: نه آقا.
مدير :بنابراين چند روز باقي مي ماند؟
مرد: 1روز آقا.
مدير: آيا تو در روز كريسمس كار مي كني؟
مرد: نه آقا.
مدير: بنابراين چند روز باقي مي ماند؟
مرد: هيچي آقا.
مدير: پس تو چه ادعايي داري؟
مرد: !!!
نتيجه اخلاقي: هرگز از مديريت منابع انساني كمك نخواهيد.
تعريف مشاغل
سياستمدار: كسي است كه مي تواند به شما بگويد به جهنم برويد منتها به نحوي كه شما براي اين سفر لحظه شماري كنيد.
مشاور: كسي است كه ساعت شما را از دستتان باز مي كند و بعد به شما مي گويد ساعت چند است.
حسابدار: كسي است كه قيمت هر چيز را مي داند ولي ارزش هيچ چيز را نمي داند.
بانكدار: كسي است هنگامي كه هوا آفتابي است چترش را به شما قرض مي دهد و درست تا باران شروع مي شود آن را مي خواهد.
اقتصاددان: كسي است كه فردا خواهد فهميد چرا چيزهايي كه ديروز پيش بيني كرده بود امروز اتفاق نيفتاد.
روزنامه نگار: كسي است كه %50 از وقتش به نگفتن چيزهايي كه مي داند مي گذرد و %50 بقيه وقتش به صحبت كردن در مورد چيزهايي كه نمي داند.
رياضيدان: مرد كوري است كه در يك اتاق تاريك بدنبال گربه سياهيه مي گردد كه آنجا نيست.
هنرمند مدرن: كسي است كه رنگ را بر روي بوم مي پاشد و با پارچه اي آن را بهم مي زند و سپس پارچه را مي فروشد.
فيلسوف: كسي است كه براي عده اي كه خوابند حرف مي زند.
روانشناس: كسي است كه از شما پول مي گيرد تا سوالاتي را بپرسد كه همسرتان مجاني از شما مي پرسد.
جامعه شناس: كسي است كه وقتي ماشين خوشگلي از خيابان رد مي شود و همه مردم به آن نگاه مي كنند، او به مردم نگاه مي كند.
برنامه نويس: كسي است كه مشكلي كه از وجودش بي خبر بوديد را به روشي كه نمي فهميد حل مي كند.
چكيده
در اين مقاله استرس يا فشار عصبي تعريف مي شود و عوامل ايجاد كننده استرس شامل عوامل ايجاد كننده استرس فردي، عوامل ايجاد كننده استرس گروهي، علائم فيزيولوژيك استرس، علائم رواني استرس، علائم رفتاري استرس، عوامل ايجاد كننده استرس درون سازماني، عوامل موجد استرس برون سازمان و هم چنين روشهاي مقابله با استرس فردي و استرس سازماني شرح داده مي شود.
استرس یا فشار عصبی چیست؟
استرس حالتی است در روان و تن که ناشی از وارد شدن فشارهای روحی و جسمی به فرد است. استرس حالتی ناشی از فشار است نه خود فشار اما با اندک اغماضی می توانیم استرس را همان فشار عصبی معنی کنیم و آن را حالتی بدانیم که انسان در مقابل محرکهای ناسازگار بیرونی از خود بروز می دهد. در تعریفی دیگر استرس پاسخی است که فرد برای تطبیق با یک وضعیت خارجی متفاوت با وضعیت عادی بصورت رفتاری روانی یا جسمانی از خود بروز می دهد. در این تعریف استرس عبارت است از عکس العمل های فرد در مقابل موقعیتهای تهدید کننده در محیط.
مقدمه
هر فرد در طول حيات خود ممكن است بارها توسط ديگران مورد ارزيابي قرار گيرد. برخي از اين ارزشيابي ها داراي جنبه هاي تشويقي و برخي ديگر منتقدانه است. انتقاد از ديگران در صورتيكه هوشمندانه انجام شود آثار بسيار مفيدي خواهد داشت، درغير اين صورت ممكن است با واكنش هاي منفي مختلف مواجه شود. اين رفتار، هنري است كه بايد آموخت و بدون آگاهي از روش كاربرد آن زيان بار خواهد بود.
انتقاد درست آن است كه ضمن تاكيد بر نقاط قوت به نقاط ضعف فرد نيز اشاره كند و با ارايه راهكارهاي مناسب براي رفع آن سخن به ميان آورد. پذيرش انتقاد از ديگران بين طبقات مختلف متفاوت است. براي مثال در بيشتر مواقع انتقاد از سوي افراد يك خانواده قابليت پذيرش بيشتري در مقايسه با سايرين دارد. به طور معمول ما در برابر قضاوت افراد بيگانه آسيب پذيري بيشتري داريم.
متن حكايت
عقاب وقتي ميخواهد به ارتفاع بالاتري صعود كند، در لبهي يك صخره، به انتظار يك اتفاق مينشيند!
ميدانيد اتفاق چيست؟ گردبادي كه از روبهرو بيايد!
عقاب به محض اينكه آمدن گردباد را حسكرد، بالهاي خود را ميگشايد و اجازه ميدهد باد، او را با خود بلند كند.
به محض اين كه طوفان قصد سرنگوني عقاب را كرد، اين پرندهي بلندپرواز، سر خود را بهسوي آسمان بلند ميكند و عمود بر طوفان ميايستد و مانند گلولهي توپي، به سمت بالا پرتاب ميشود. او آنقدر با كمك باد مخالف، اوج ميگيرد تا به ارتفاع موردنظر برسد و آنگاه با چرخش خود به سوي قلهي موردنظر، در بالاترين نقطهي كوهستان، مأوا ميگزيند.
خوب به شيوهي عقاب براي بالارفتن دقت كنيد. او منتظر حادثه ميماند، حادثهاي كه براي مرغهاي زميني، يك مصيبت و بلاست. او منتظر طوفان مينشيند تا از انرژي پنهان در گردباد، به نفع خود استفاده كند.
وقتي طوفان از راه ميرسد، عقاب بهجاي زانوي غم بغلگرفتن و در كنج سنگها پناهگرفتن، جشن ميگيرد و خود را به بالاترين نقطهي وزش باد ميرساند و از آنجا، سنگينترين ضربههاي گردباد را به نفع خود بهكار ميگيرد؛ عقاب از نيروي مهاجم، به نفع خويش استفاده ميكند.
او نه تنها از نيروي مخالف نميهراسد، بلكه منتظر آن نيز مينشيند چرا كه ميداند اين انرژي پنهان در نيروي مخالف است كه ميتواند او را به فضاي بالاتر پرتاب كند.
شرح حكايت
انرژي اوج، به رايگان به كسي داده نميشود. بهطور اساسي در قانون بقاي طبيعت، تقلاي بقاي نيروهاي منفي، ايجاب ميكند كه تعداد نيروهاي مخالف در زندگي، هميشه بيشتر از جريان موافق شما باشد.
پس اگر قرار است نيروي كمكي براي صعود شما حاصل گردد، قاعدتاً بايد اين نيرو از سوي مخالفان شما تأمين شود بنابراين وقتي اتفاقي خلاف ميل شما رخميدهد، بهجاي عقبنشيني و سرخوردگي و واگذار كردن ميدان، بيدرنگ عقابگونه جشن بگيريد و اين رخداد ناخوشايند را به فال نيك گرفته و سعيكنيد در لابهلاي اين حادثهي به ظاهر نامطلوب، خواسته و طلب موردنظر خود را پيدا كنيد و با استفاده از نيروي مخالف، خود را به خواستهي خويش نزديك سازيد.
اين شما هستيد كه بايد منتظر فرصت باشيد و با تأمل و آمادگي و صبر و تدبير به موقع، از اين نيرو براي بالارفتن و اوج گرفتن استفاده كنيد.
پس هرگز از وجود سختي و زحمت و نيروي مخالف در زندگي و كار و تحصيل و... خود گلهمند نباشيد. اينها مخازن انرژي پرواز شما هستند و اگر نباشند، شايد هرگز صعودي در زندگيتان حاصل نگردد.
بهجاي دست روي دست گذاشتن و از وجود مشكلها و مخالفتها گلهكردن، كمي چشم دل خود را باز كنيد و به حكمت پنهان در مصيبتها و سختيهاي زندگي بينديشيد. خالق هستي با هيچ موجودي حتي بدترين مخلوقات عالم هم دشمني ندارد و اگر اتفاقي رخ ميدهد كه به ظاهر، آزاردهنده و ناخوشايند است، شك نكنيد كه او در هر چه رقم ميزند، خير و بركت و سعادت پنهان است. اين ما هستيم كه بايد شجاعت رويارويي با جريانهاي مخالف را داشته باشيم و در وقت مناسب، بالهاي خود را بگشاييم و چرخش صعود خود به سمت بالا را تجربه كنيم.
جنگجويي از استادش پرسيد: «بهترين شمشيرزن كيست؟»
استادش پاسخ داد: «به دشت كنار صومعه برو. سنگي آنجاست. به آن سنگ توهين كن.»
شاگرد گفت: «اما چرا بايد اين كار را بكنم؟ سنگ پاسخ نمي دهد.»
استاد گفت: «خوب با شمشيرت به آن حمله كن.»
شاگرد پاسخ داد: «اين كار را هم نمي كنم. شمشيرم مي شكند و اگر با دست هايم به آن حمله كنم، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارد. من اين را نپرسيدم. پرسيدم بهترين شمشيرزن كيست؟»
استاد پاسخ داد: «بهترين شمشيرزن، به آن سنگ مي ماند، بي آنكه شمشيرش را از غلاف بيرون بكشد، نشان مي دهد كه هيچ كس نمي تواند بر او غلبه كند.»
شرح حكايت
اگر ياد بگيري كه سيال و انطباق پذير باشي، شكست ناپذير خواهي بود
در زمان سلطنت محمود غزنوي، پيرزني همراه كارواني سفر كرده بود و در منطقه اي به نام دير گچين، دزدان به كاروان او حمله آوردند و اموال او را بردند.
پيرزن پيش سلطان محمود رفت و شكايت كرد كه راهزنان مال او را غارت كرده اند و از او خواست كه مالش را بازستاند يا تاوان دهد.
سلطان گفت: «دير گچين كجا باشد!»
پيرزن گفت: «ولايت چندان گير كه بداني چه داري و به حق به آن برسي و نگاه تواني داشت.»
سلطان گفت: «راست مي گوئي» و دستور داد تاوان مال زن را به او دهند.
شرح حكايت
مديران توانمند و موفق، از ابعاد و اجزاء مختلف سازمان خود شناخت خوبي دارند.
دو مرد در كنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند. يكي از آنها ماهيگير باتجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست. هر بار كه مرد باتجربه يك ماهي بزرگ مي گرفت، آنرا در ظرف يخي كه در كنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند اما ديگري به محض گرفتن يك ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي كرد. ماهيگير باتجربه از اينكه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود.
بنابراين ماهيگير باتجربه پس از مدتي از او پرسيد: «چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي كني؟»
مرد جواب داد: «آخر تابه من كوچك است!»
شرح حكايت
گاهي ما نيز همانند همان مرد، شانس هاي بزرگ، شغل هاي بزرگ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را كه خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي كنيم چون ايمانمان كم است.
با اعتماد به نفس كامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده كن.
خانمي يك طوطي خريد. اما روز بعد آن را به مغازه پرنده فروشي برگرداند. او به صاحب مغازه گفت اين پرنده صحبت نمي كند.
صاحب مغازه گفت: «آيا در قفسش آينه اي هست؟ طوطي ها عاشق آينه هستند. آنها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي كنند.»
آن خانم يك آينه خريد و رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت. طوطي هنوز صحبت نمي كرد.
صاحب مغازه پرسيد: «نردبان چه؟ آيا در قفسش نردباني هست؟ طوطي ها عاشق نردبان هستند.»
آن خانم يك نردبان خريد و رفت. اما روز بعد باز هم آن خانم آمد.
صاحب مغازه گفت: «آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟ خب، مشكل همين است. به محض اين كه شروع به تاب خوردن كند، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد.»
آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت. وقتي كه آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش كاملأ تغيير كرده بود.
او گفت: «طوطي مرد.»
صاحب مغازه شوكه شد و پرسيد: «آيا او حتي يك كلمه هم حرف نزد؟»
آن خانم پاسخ داد: « چرا، درست قبل از مردنش با صداي ضعيفي گفت آيا در آن مغازه غذايي براي طوطي ها نمي فروختند؟»
پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت ميكرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد: «هي پيرمرد، مردم اين شهر چه جور آدمهايي اند؟»
پيرمرد پرسيد: «مردم شهر تو چه جوريند؟»
گفت: «مزخرف»
پيرمرد گفت: «اينجا هم همينطور»
بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.
پيرمرد باز هم از او پرسيد: «مردم شهر تو چه جوريند؟»
گفت: «خب، مهربونند.»
پيرمرد گفت: «اينجا هم همينطور!»
http://www.creativityandtriz.com/Story_009.htm